اولین ضد حال
روز یک شنبه بود که با دوست صمیمیم سعید راهی ارومیه شدیم
،ساعت 8.30 بود که با یه گله آدم روبرو شدیم گله که میگم
واقعا حق دارم بگم ،آقا سربازا مثل گوسفند ریخته شدن توی
پادگان نشستیم توی حیاط سربازخونه .
یه همشهری اونجا پیدا کردیم و شدیم رفیق هم تو اون 2ساعتی که با هم اونجا بودیم کلی
حرف زدیم و عادت کردیم به هم.... اما وقتی کد رو میخوندن،
به خودمم اومد که ما کدامون با هم فرق میکنه اون بلند شد و من
اولین ضد حالو خوردم .
نویت ما شد ،اسم منم اولین اسم بود و سن من بالاترین سن در میون اون بچه ننه ها.
سوار اتوبوس شدیم ...
ارومیه...
خوی (نهار)...این قسمت حسرت اینو می
خورم که تو شهر خودم باشمو غذارو با یه مشت بچه پرو بخورم.
میانه...
هادی شهر- مرکز آموزش عمومی قدر نزاجا
اول یه مدت نشستیم بیرون بعدا گفتن که اسماتونو میخونیم برید داخل اونجا با سربازای عقده ای روبرو شدیم .
دژبان...
بشین پاشو
تحویل لباسا
بشین پاشو
عزیز سرتو درد نیارم برگ مرخصی رو دادن دستمون گفتن برین پنجشنبه بیست و چهار مرداد برگردید بیاید.
خلاصه دلم برای خیلیا مخصوصا نت تنگ شده بود.